در کلبه ی قلبم که پنجره هایش به باغ گلهای همیشه بهار باز می شد?
در جست وجو گر کسی بودم که بیاید و مرا از این تنهایی مرگ بار نجات دهد?
از این تنهایی که جز من و شیطان کسی دیگر نبود?
| توقع زیادی نیست….. خواستن امنیت آغوش تو… و عشقی که.. زیر خط کمربند نباشد…. | |
|
توقع زیادی نیست…..
|
عشق تا شِکوه ز تاریکی این دنیا کرد
دستِ حق پنجره ی رحمتِ خود را وا کرد
جدیدترین شعر عباس عنقا به مناسبت ولادت پیامبر خوبیها
مقام و قدر تو را کس نمیکند ادراک
به غیر ذات خداوندگار قادر پاک
به عید میمنتافزایت ای نبی کریم
بتان به روی فتادند و بتپرست هلاک
شد از تولد پاکت خموش آتش فارس
بنای محکم کسرا ز مقدمت شد چاک
به یمن مقدم نور و ظهور تو گردید
به پای بنای تمامی چه انجم و افلاک
بگشت خشک به عید تو بحر ساوه ولی
ز شوق وصل تو شد دیدگان جان نمناک
به کعبه جمله قنادیل شد چو مه روشن
ز نور روی منیر تو سیّد لولاک
تو چون مؤثر مطلق شدی، اثربخشی
خدا به عنصر باد و چه آب و آتش و خاک
به عید احمد و میلاد جعفر صادق
تو شاد باش، به میلادشان مشو غمناک
ندیده چشم خرد بعد احمد مرسل
رئیس مذهب و مکتب چنان تویی چالاک
تویی که شافع جرمی گناهکاران را
منم که دست ز دامان تو را کشم حاشاک
امید آنکه کند از می طهورم مست
علی ولی خدا، نی عدو ز باده تاک
به یاد حافظ شیرین سخن بگو «عنقا»
«گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک»
اگر مجرد هستید ( و برایتان سخت است که این روز را تنها بگذرانید ، ما برای شما پیشنهاداتی داریم که شما نیز از روز ولنتاین خود لذت ببرید).
ای پادشـه خوبــان داد از غــم تنــهایی
دل بی تو بجان آمد وقت است که باز آیی
دائم گل این بســـتان شــاداب نمی مانــد
دریاب ضعیـفــان را، در وقــت تــوانـایـی
دیشب گله ی زلفــش با باد همـی کـردم
گفتا غلطی بگـــذر زین فکـرت ســودایی
صد باد صبا اینجا با سلسله می رقصنــد
ایـن اسـت حـریـف ای دل تا بـاد نپیمــایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کـز دســت بخــواهد شــد پایاب شکیبایـی
یا رب بکه شاید گفت این نکته که درعالم
رخساره به کس ننمود آن شـاهد هرجایـی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشــاد خــرامان کـــن تا بــاغ بیـــارایــی
ای درد تــوام درمـــان در بستـــر ناکامــی
وی یـاد توام مونــس در گوشه تنــهایـی
در دایـــره قســمت ما نقطـــه تسلیـمیــم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیســت
کـفر است درین مذهب خودبـینی و خودرایی
زین دایـره میــنا خونیـن جگـــرم ، مــی ده
تا حـل کنـم این مشکـل در ساغــر مینـائـی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شـادیت مبــارک باد ای عاشـــق شیـــدائـی


شطرنج
فریادم در سینه گمگشته
و نگاهم
در تبسم یک لبخند خشک
مات
آشنای آیین و غریبه کیش
دیر صبحی است
که دلم تنگ است
و روحم
در اندیشه ی عروجی بی پایان
چون شمع می سوزد
و در پیچ و خم شطرنج زندگی
گاه کیشم و گاه مات

منو با طلوع یک شعر می بری تا اوج فردا
منو با رقص یه شبنم می کشی تا مرز دریا
منو قربونی شعرت می کنی تو ذره ذره
می مونه از تن خسته ام دوسه خط ترانه برجا
تا نفس باشه، تو باشی خالق تنهایی من
که گلوم زخمی بغضه، شعر تو بهانه ی من
بگیر این ابرای خیس و برو تا شهر یه رویا
بپوشون جامه ی نور و به تن خسته ی فردا
شب و از راه دربدر کن، با طلوع هر نگاهت
صد ستاره پاره پاره افتادن اینجا براهت
این نه شعره نه کنایه، این فقط یه حرف و رازه
یه فرشته ی مسافر که برام قصه میسازه
اون فرشته رفته حالا یه جایی دور از دل من
مونده خاطره اش همینجا، توی قلب تنهای من …
تقدیم به فرشته مهربان

دوباره تنها شده ام!!! …
دوباره دلم هوای تو را کرده است
خودکارم را از ابر پر میکنم و برایت باران مینویسم
به یاد شبی افتم که تو را میان شمع ها دیدم..
دوباره میخواهم به سوی تو بیایم
میترسم روزی؛
نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بماند …
میترسم نتوانم بنویسم..
و آخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد!
و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود!
دلم میخواهد همه دیوارها پنجره شوند ..
و من تو را در میان چشمهایم ببینم..
دوباره شب
دوباره ..
یادِ تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته است..
دوباره شب
دوباره تنهایی
دوباره سکوت
و دوباره من و یک دنیا خاطره ..
خاطراتی خوب و زیبا .. مثل زیبایی ی رویا
من از او خاطره دارم .. من از او خاطره دارم
خاطراتی خوب و شیرین .. مثل زیبایی ی آواز
عاشقم، عاشقم من .. عاشقم از روز ازل
عاشقم، عاشقم من .. پابندِ عشقش تا ابد
من از او خبر ندارم
اینو من باور ندارم
باورِ تنهایی موندن
باورِ تنهایی خوندن
باورِ بازی رو باختن
یا قمارِ عشقو بردن
توی این دیار غربت .. حتی بوندن .. حتی مردن
اگه ابرِ که بارون می زنه .. میزنه به موج دریا میزنه ..میزنه به دشت و صحرا میزنه


نیلوفر آبی
( به دل تنها و همیشه تنهای خودم در نهایت تنهاییش )
کاش من هم، همچو یاران، عشق یاری داشتم
خاطری می خواستم یا خواستاری داشتم
تا کشد زیبا رخی بر چهره ام دستی ز مهر،
کاش، چون آیینه، بر صورت غباری داشتم
ای که گفتی انتظار از مرگ جانفرساتر است !
کاش جان می دادم، اما انتظاری داشتم
شاخه ی عمرم نشد پر گل که چیند دوستی
لاجرم از بهر دشمن کاش خاری داشتم
خسته و آزرده ام، از خود گریزم نیست، کاش
حالت از خود گریزِ چشمه ساری داشتم
نغمه ی سر داده در کوهم، به خود برگشته ام
که به سوی غیر خود راه فراری داشتم،
محنت و رنج خزان این گونه جانفرسا نبود
گر نشاطی در دل از عیش بهاری داشتم
تکیه کردم بر محبت، همچو نیلوفر بر آب
اعتبار از پایه ی بی اعتباری داشتم
پای بند کس نبودم، پای بندم کس نبود
چون نسیم از گلشن گیتی گذاری داشتم
آه، سیمین! حاصلم زین سوختن افسرده است
همچو اخگر دولت ناپایداری داشتم!…
سیمین بهبهانی
این را بدان که من دوستت دارم و دوستت ندارم
چرا که زندگانی را دو چهره است،
کلام، بالی ست از سکوت،
و آتش را نیمه ای ست از سرما.
دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،
تا بی کرانگی را از سر گیرم،
و هرگز از دوست داشتنت باز نایستم:
چنین است که من هنوز دوستت نمی دارم.
دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گویی
کلیدهای نیک بختی و سرنوشتی نامعلوم،
در دست های من باشد.
برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگانی هست،
چنین است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم
و دوستت ندارم به آن هنگام که دوستت دارم.

در روزگاری که بر روی عاشق قیمت می گذارند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که خیلی راحت پا روی قلب می گذارند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که دل شکستن عادت بی هنران است
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که فرهادهای دروغین با تیشه به کوه نمی زنند
بلکه با تیشه به ریشه می زنند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که شیرین ها لحظه به لحظه در روی یک پیمانند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که عاطفه کالای بازاری شده
چرا عاشق شوم؟
چون باور ندارم دلم را بازیچه هر کس کنم
به راستی
چرا عاشق شوم؟
عاشق که شوم؟
تو بگوووو………


میخواهم تو را نیایش کنم .. در تبلورهای لبریز شده از احساسم ..
عطرِ مشام انگیز عشقت؛
از هر آیین و شعایری، مفهوم تر است .. زنده، تپنده و پر شور ..
می خواهم خلّاق باشم ! .. که من .. عاشقِ دلبرده ی هستی ام ..
میخواهم برای تو و از تو بنویسم .. همیشه از تو ..
پرنده ی نا مشروط و عاری از حد و مرزم .. !!
… و تو …
چه خالیست لمسِحضورت …….
می خواهم برای اولین بار ببوسمت .. در هجمه ی تلخ شده ی دلم !!
برای اولین بارِ جدایی.. در تنهاییِ دلم .. در تصورِ خیالم .. خیال که تاوانی ندارد!! ..
بیا چشمانمان را ببندیم.. بدون هیچ بهانه یی .. از طغیان و ایمان ..
می خواهم وقتی لب های خونابه دلمان به هم گره می خورد ..
و هر دو از فرط غمهای پر هیجانمان در آغوش یکدیگر نفس نفس میزنیم ..
وجود نا محدود خداوند را با چشمانی بسته تصور کنیم .. تصور کن ..
خیال من و تو نازک تر از بال قاصدکهاست ! ..
چشمانت را باز کن .. نه بازِ کامل .. نیمه باز ..
لبهایمان از گرمی و حرارت عشق خشک شده ..
اما گونه هایمان از اشک خیس،..
ما ساعتهاست که در آغوش یکدیگر گریسته ایم .. ساعتها ..
ای تنها هم آغوش من،
بیا که احساسم را برایت دست نخورده نگه داشته ام ..
وجسمم را به لذت بوسه ای نفروخته ام،
بیا که میخواهم وقتی دستانت را به روی احساسم می گذاری،
از فرط هیجان، قطره های اشک بر گونه هایت بدرخشد…
میخواهم با اشکهایت برتمام احساسم بوسه بزنی،
میخواهم اشکهایت تمام روحم را خیس کند…
پس تمنایم چه شد؟؟… در خواهِ خواستگاهِ دلت ؟

بر خود تلنگری میزنم ..
دوباره بی خیال بی خیال.. بی خیال تر از خود خیال .. با خیال خامِ خود خیال..
بی خیال تر از همیشه در پس روزهای سرد و یخ زده می گذرم .. روزهای سرد و یخ زده ی من ..
نه نگاه عاشقانه ای به این آدمکهای خاکی میندازم و نه چشمان اشکبارم رو به آسمون این دنیا!!..
نه دستانم می لرزند و نه اندام عروسکیم (به قول تو) .. و نه التهاب قلبم که همیشه دیوانه ام می کرد…
نه دل شوره ی توهماتت را دارم و نه دلواپس عشق به سخره گرفته شده ات را..
دوباره بی خیال بی خیال.. بی خیال بابا ..
از کنار طعنه ها و تهمتهای مکرر تو میگذرم .. از کنارِ اون همه دورنگی در پسِ مردانگیت !!
نه لبخندی بر لب و نه شوق پروازی در دل… نه در حسرتِ عشقی بی تاب!!
دوباره می گذرم، نمی مانم… نمی مانم .. حتی با خیال!!
بی خیال تو و هم صحبتیهای رندانه ات با دیگران .. بی خیال .. بی خیال بودنت .. بی خیال ..
این کلوب پر از تلخی و کینه عذابم می دهد ..
این روزهای سرد و تهی نابودم می کنند…
می روم، می گذرم، نمی مانم…
آرزوهایم در دل بیش از اینها مرده است .. گامهای پر تردیدم از نوایِ تو بیش از اینها مانده است ..
به دنبال چه می گردی؟! نمی دانم …
از نگاهم چه میخواهی؟! نمیدانم …
نگاههای بیشماری منتظر توست که خسته نمی شوند .. نگاههایی که در پیِ عشقِ خیالی ات می دوند ..
و نامه هایی که تفاوت فاحش دو قلب نامأنوس ند ..
چه می خواهی از این زندگی؟! به نظرت دیگه بس نیست؟؟ .. نمی دانم …
تو برو فکری به حال آرزوهای خودت بکن … دیگر آرزویی بر تو ندارم ..


من صبورم اما …
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ی عاشقیم محزونم ! .. و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ..
مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم ..
من صبورم اما . . .
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم.. بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را، از شب متروک دلم دور کند … می ترسم ..
من صبورم اما . . .
آه . . .
این بغض گران صبر نمی داند چیست !
گفتم دل و دین بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم گفتم دل و دین بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم گفتا : تو که باشی که کنی یا نکنی ؟!؟ آن من بودم که بی قرارت کردم … آن من بودم که بی قرارت کردم …….. آن من بودم که بی قرارت کردم ………… آن کس که تو را شناخت جان را چه کند ؟ فرزند و عیال و خانمان را چه کند ؟ دیوانه کنی هر دو جهانش بدهی … دیوانه تو هر دو جهان را چه کند ؟ دیوانه تو هر دو جهان را چه کند ؟!؟ ای در دل من میل و تمنا همه تو واندر سر من مایه سودا
میگویند سه چیز زاده عشق نیست: جدایی، سفر، فراموشی، ولی آن زمان که تو مرا تنها گذاشتی و فراموشم کردی من لحظه لحظه عاشقت شدم
خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
–داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش—
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم